Monday, November 16, 2009
دیشب هم بعد تمرین،استاد ، من و دو سه خانوم دیگه رو که قراره در سطح تهران و در محله های خودمون به عنوان مربی کار کنیم دور خودش جمع کرد و گفت که براتون ده جلسه دوره مربی گری فشرده می ذارم،بعد بهتون حکم می دم و می تونید در آزمون مربی گری درجه سه شرکت کنید و مدرک بگیرید....گفت که باید جدی باشیم چون اولین مربی های سبک شیانگ شینگ در تهران خواهیم بود و به قولی قراره سبک از طریق ما در تهران گسترش پیدا کنه....کسی چه می دونه،شاید ده سال دیگه من هم برای خودم استادی شده باشم و شاگردای زیادی رو پرورش داده باشم....اگه اون جوری بشه حسرت نمی خورم که چرا هیچ وقت جکی چان و بروس لی نشدم! ؟
خب یه دو سه روزی شمالم،سمت کلارآباد،یکی از دوستام به سلامتی خونه خرید و چون من در فرآیند خرید و حتا موقع قولنامه نوشتن در بنگاه همراهیش کردم،به عنوان تشکر منو دعوت کرده ویلاشون....البته قبلا هم اونجا رفته بودم....همونی است که دیوار به دیوارش یه دبیرستان دخترونه اس!(لبخند دندان نما)...می دونم که با همین جمله تو ذهن بعضی ها بیشمار کامنت جهت دار کلید خورده،بگید،راحت باشید،هر حرفی جواب داره پس واهمه نکنید،اونی باید خجالت بکشه که چیزاشو از دیگرون پنهان می کنه،من که صاف می آم اینجا می گم،نه؟
بعدا نوشتها:؟
یک)شادزی جان ممنون از آدرس ایمیل،این طوری در مناسبتها و اعیاد می دونم عرض تبریک هام رو کجا ارسال کنم...در مورد استادت که تلافی می کرده...خب هر کسی یه خلق و خویی داره..معمولا اهل تلافی کردن ناکامی هام سر کسانی که هیچ تقصیری ندارن نیستم
دو)از مینا خانوم به خاطر اظهار لطفشون صمیمانه تشکر می کنم....بنده نیز متقابلا به داشتن دوستان خوبی مثل شما افتخار می کنم
سه)نیکای عزیز خوشحالم که خودت رو آفتابی کردی...حاضرم برات یه وبلاگ افتتاح کنم ولی خب زحمت پرکردنش رو باید خودت بکشی....به نظر می رسه کتابم رو خوندی،ممکنه واقعا همون طور باشه که گفتی چون یک داستان چهارچوبهایی داره که نویسنده نمی تونه ازش تخطی کنه(بنا به ملاحظاتی)ولیکن اینجا خونه دوم منه و توش احساس راحتی می کنم و برای شما که دوستانم هستید بی تکلف صحبت می کنم....ایشالا که همیشه هم این طوری به صلح و صفا باقی بمونه.... ؟
خب دیگه من برم،هنوز ساک سفرمو جمع نکردم و یه ساعت دیگه مسافرم!مواظب خودتون باشید بچه ها،جای همه شما رو در جشنوارۀ رنگهای شمال خالی می کنم،شاد باشید و دیگران رو هم شاد کنید
Labels: خاطرات شمال محاله که یادم بره
|
Thursday, November 12, 2009
بعدا نوشتها: ؟
یک)این حرفم رو اونهایی که کتابم رو خونده باشن متوجه می شن....پریروز تولد ستایش بود...خیلی زود گذشته نه؟....کی فکرشو می کرد؟کار دنیا رو ببین!پیام شد همسایه زیری ما!!! ؟
دو)شادزی جان من آدرس ایمیلت رو نمی بینم...کجا نوشتیش؟
Labels: اولین تجربه مربی گری
|
Monday, November 09, 2009
یه کاری کردم کارستون!البته از دید خودم،اونهایی که خوره سریالهای کارتونی قدیمی باشن بیشتر حرفمو متوجه می شن..برای این که واسه شما هم ملموس بشه اول برید سریال مهاجران رو توی اینترنت سرچ کنید،بعد بیاد بهتون بگم من چی پیدا کردم!هان؟نمی تونید صبر کنید؟خب می گم،کل پنجاه قسمت مهاجران،با کیفیت خوب،زبان اصل،بدون سانسور....البته حجمش دوازده گیگه و باید قطره قطره با نرم افزار تورنت گرفته بشه،ولی خب برای من که از بچگی صداهای این کارتون رو روی نوار ضبط می کردم و بعد در تکرار های بعدیش روی نوار ویدئو،حالا گرفتنش به صورت کامل و زبان اصل یه مزه دیگری داره...شاید یه روز حالشو داشتم و صداهای فارسی شو جدا و روی این نسخه زبان اصل مونتاژ کردم چون دقت کردم دیدم این نسخه ای که صدا و سیما داره بد جور از کیفیت افتاده...واقعا حیف از اون سریال به خصوص دوبله شاهکارش...دیگه از کجا امثال مرحوم مهدی آژیر پیدا می شه که جای آقای پتی بل حرف بزنه؟یا دکتر دیتون که اسم گوینده شو نمی دونم و بعید می دونم هنوز در قید حیاط باشه...کلا اون همه گوینده که هر کدومشون یه ستاره و یک آس در آسمون دوبله بوده و هستن............................خب دیگه،منبر امروز هم طولانی شد،هم شخصی،تا به جرم خودنوشابه باز کنی(باز هم از اختراعات آنی می باشد-آنی به معنی لحظه ای نه آنی شرلی)سمتم دمپایی پرت نشده تشریفم رو می برم،از دوستانی که کامنت می ذارن تقاضا می کنم وبلاگ یا نشونی از خودشون به جای بذارن تا بتونم بهشون مراجعه و محبت شون رو جبران کنم(خانوم شاد زی به خصوص با شما هستم،نمی شه تشریف بیارید و شرمنده کنید و بعد قسر در برید!اجازه بدید ما هم از خجالتتون در بیایم!شما رو خوب یادمه،خصوصا اون کامنتی که برای تمرینات سخت شائولین گذاشته بودید)....روز و باقی هفته خوبی داشته باشید دوستان
بعدا نوشت:الان ساعت حدودا دوازده و چهل دقیقه ظهر روز نوزدهم آبانه و من همین چند دقیقه پیش اولین دقایق سریال مهاجران رو به زبان اصل دیدم...فقط می تونم بگم دوبله فارسیش به مراتب(به مراتب،به مراتب،به مرااااااااااااااااااااااااتبببببببببببببببب) از زبان اصلش سرتره!واقعا که باید به ژاپنی ها گفت شما فقط سریال بسازید و صدا گذاریش رو واگذار کنید به دیگر ملیت ها...چی می شنیدم!روشی مه به جای لوسی می!صداهای عروسکی جای دو خواهر...صدایی که به گردپای صدای به یاد موندنی آقای پتی بل(به قول ژاپنی ها پتی برو)در نسخه فارسیش نمی رسه...حال منو فقط کسی درک می کنه که با یه سریالی از بچگی بزرگ شده باشه،با لحظه لحظه اش زندگی کرده باشه،اون هیجانات،مستمر دنبال کردن سریال،ضبط کردن صداهاشون از طریق ضبط صوت و کانال اف ام،یه مواقعی هم کانال رادیویی قطع بود و مجبور می شدیم ضبط رو بچسبونیم به بلندگوی تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچم و به همه توی خونه بگم هیس هوس صدا نکنید دارم مهاجران ضبط می کنم...یادش به خیر گذشت اون روزها ولی خوشحالم که در بزرگسالی اون قدر قابلیت دارم که بتونم از شور و حال دوران بچگیم باز استفاده کنم و سرزنده باشم....آهای بزرگترها!بهتره بگم هم سن هام،کار و پست و مقام و حقوق بالا و مدیریت بخش کلم خلال کنی ارزونی خودتون،من با این مهاجرانم قدر یه دنیا حال می کنم!!! ؟
Labels: فرهاد از قافله بازیگری جا موند
|
Wednesday, November 04, 2009
اول از همه از دوستانی که طی پست قبل بهم ابراز لطف کردن یه تشکر ویژه می کنم...مینا خانم محبت فرمودین،بدون شک دلگرمی های دوستان خوبی مثل شما در بهبود حالم موثر بوده....و خب در جواب دوست عزیز سارا(نفهمیدم کدوم سارا هستید کاش راهنمایی می کردید) و لیمو خانوم باید بگم هر آدمی بالاخره یه موقعی دچار ناراحتی می شه ولی مهم به نظرم اینه که بعد از اون ناراحتی آیا اون رو در خودش گسترش بده و مغلوبش بشه یا این که سعی کنه پشت سرش بذاره...من سوپرمن نیستم-ولی سوپرمن را دوست می دارم!- و گاهی ممکنه یه جاهایی کم بیارم...این ارفاق رو در حقم بکنید...ولی خب ترجیح می دم متفاوت از بعضی وبلاگها که صفحاتشون گورستان تلخکامی ها و نجواهای ناامید کننده اس،همیشه مثبت حرف بزنم و امید بدم،خودم این جوری حس بهتری دارم........................ ؟
خب!(یه خب بلند و کشیده!)...این پونصدمین پست من در این وبلاگه!...و خوشحالم از این که اون رو در حالی می نویسم که بیرون هوا صاف و روشن و آفتابی است و همون نور با شدت بیشتری در دل و قلبم می تابه....آره من امروز خیلی حالم خوبه،اون قدر خوب که حاضرم عین یک کیک برشش بزنم و با شما دوستای خوبم سهمیمش بشم...به نظرم سبکی روح خوشبختی بزرگیه و خب من الان عجیب احساس سبکی می کنم....برنامه کاملا جدید معاون کلانتری که در پست قبل گفتم هم به این ترتیب آغاز شد......پونصدتا!عدد کمی نیست ها!پونصد صفحه در این وبلاگ نوشتم،پونصد بار اومدم با دوستام حرف زدم،البته گاهی هم فقط با خودم حرف زدم ولی خب اینجا جائیه که پونصد بار اومدم پس بدون شک می شه گفت یکی از پاتوقهای محبوبم بوده وگرنه این همه بار بهش سر نمی زدم....و خب می شه گفت گذاشتن سنگ بنای این محل رو مدیون آرزویی هستم که رفت ولی من کمبودش رو تبدیل به یه موفقیت کردم،موفقیت از نظر خودم البته،این همه خاطره،این همه دوست،چند تایی هم البته نمی گم دشمن ولی خب آبمون توی یه جوب نرفت ولی من اسمشونو حذف نکردم و گذاشتم در فراموش شده ها،هرچند همه شون هم قهری نیستن،بعضی هاشون یهو برای همیشه رفتن ولی به احترام حضورشون در اینجا اسمشون حفظ شد...........خب یه صلوات محبت کنید،باز جو منو گرفت رفتم بالا منبر....در هر صورت دوست داشتم خودم پونصدمین پستم رو به وبلاگم تبریک بگم،وبلاگ جون،ببینیم هزار رو هم رد می کنیم یا نه؟پس برو بریم.................. ؟
Labels: به کلوب پونصدتایی ها خوش اومدید
|
Sunday, November 01, 2009
Labels: شست پام
|
Friday, October 30, 2009
Labels: هشتِ هشتِ هشتاد و هشت
|
Monday, October 26, 2009
پریشب شبکه یک یه فیلم قدیمی از خمسه نشون داد به اسم ماموریت آقای شادی...بعید می دونم تماشا کرده باشیدش چون ساعت پخشش خیلی دیر بود و من هم چون در طول روز خوابیده بودم و شب بی خوابی زده بود به کله ام نشستم تماشا کردم....چیزی که نظرمو جلب کرد این بود که در اون فیلم-که دراوایل انقلاب ساخته شده بود-موی زن ها از بالای روسری شون معلوم بود و سر دختربچه ها به زور روسری نکرده بودن،در حالی که الان به رغم رنگ و وارنگ شدن هنرپیشه های زن،محاله یک تار موشون دیده بشه...سختگیری ها شاید در ظاهر برداشته شده باشه ولی در باطن بدتر و تنگ نظرانه تر از قبل داره اعمال می شه...نمونه اش توی همین برنامۀ عمو پورنگ که هر روزعصر پخش می شه...نمی دونم دقت کردید که هیچ دختر بی حجابی رو نشون نمی دن و طوری فیلمبرداری می کنن که دخترای چادری قشنگ توی چشم بیان؟کار به خوب و بد چادر ندارم،هرکی هر جور دوست داره بگرده ولی این که برگردی یه سبک و سیاق خاص رو هی روش زوم بکنی و بگیریش جلو چشم مردم به جز ایجاد حالت انزجار دست آورد دیگه ای نداره....فکر کنم یه بار گفته بودم که در دوبی صحنه بسیار پرمعنایی رو دیدم که تا به امروز در یادم مونده....در خروجی سیتی سنتر-که هایپر استار خودمون کپی اونه-منتظر ون هتل ایستاده بودیم که متوجه زن عربی شدم سیاهپوش از این برقع دار ها که حتا چشم هاش هم دیده نمی شد،هم زمان و در جهت مخالفش،دختری جوون با مینی ژوپ که چه عرض کنم،با میکرو داشت می اومد و یه تاپ پوشیده بود که نه گردنشو می پوشوند و نه نافش رو....هر دو داشتن با خیال راحت از کنار هم رد می شدن؛نه این به اون می گفت هرزه و نه اون یکی به این یکی لولو خورخوره....اینو می گن آزادی اندیشه....حالا اگه فهمیدن!؟
یه صلوات ختم کنید تا منبر بعدی!................ ؟
بعدا نوشت:باش...خورشیدم باش...حتا اگه ستارۀ کوچکی هستی بمون و بهم بتاب...من و تو باهم می تونیم خورشید باشیم،می تونیم!................... ؟
Labels: سرماخوردگی،تاپ،چادر
|